خداحافظ عرفان2
سلام
گفته بودم تا آخر این نامه حرفی از خودم نمی نویسم.اما دلم طاقت نیاورد.یعنی وقتی اومدم و کامنتت رو خوندم نتونستم هیچی نگم.
تصورت کاملا" درست بود.چون حتی حالا که دیگه ماله من نیستی هم از تصور اینکه مادرت رو به من ترجیح دادی خون تویه رگهام یخ بست.اگه می خوای بهم بگو حسود یا خودخواه یا هر چیز دیگه ای؛ اما من که بهت گفتم چرا حسود میشم نگفتم؟؟؟
تو درست میگی، مادرت تمام امیدش به تو بستس!!! اما من چی؟؟مگه من امیدم رو به تو نبسته بودم؟؟؟مگه من نمی خواستم به تو تکیه کنم؟؟؟
من همش 12 سالم بود که باهات آشنا شدم!!!!همه چیز رو از خوده تو یاد گرفتم. اینکه دوست داشتن یعنی چی؛اینکه وقتی یکی رو دوست داریم و برامون عزیز شد باید به خاطرش از همه چیزمون بگذریم؛اینکه وابستگی چیه؛اینکه وقتی قراره به یکی تکیه کنیم اون باید به اندازه ی کافی محکم و قوی باشه؛ اینکه عشق سن و سال نمیشناسه؛اینکه علاقه حد و مرز نداره؛اینکه به خاطر معشوقت باید از جون مایه بذاری؛اینکه ..........بازم بگم؟؟؟؟
و حالا تو رفتی و با رفتنت تمام معادلات ذهنم رو به هم ریختی.اینکه میگم همه چیز مسخرست واسه همینه.وقتی تو که معلم بودی زیر حرفات زدی؛من شاگرد که همه چیز رو دیکته وار از تو یاد گرفتم چطور می تونم هنوز معتقد بمونم؟؟؟تو خودت قضاوت کن.
مهم نیست.چند وقتی میشه که دیگه هیچ چیز برام مهم نیست تو یه نوع بی تفاوتیه خاصی گیر افتادم که برایه خودم هم با اون روحیه ی شادی که داشتم خیلی عجیبه.
شاید باورت نشه اما من با هر زنگ تلفن و موبایل یا بوقsms از جام می پرم و قلبم
چنان شروع به تپیدن میکنه که خودم هول میشم.اما همون موقع است که به قلبم نهیب میزنم که؛ چته؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟اونی که منتظرش هستی دیگه نه زنگ میزنه نه می یاد.اگر هم زنگ بزنه با تو کار نداره.پس تمومش کن!!!
اما مگه این دله دیوونه هیچ کدوم از حرفایه منو گوش میکنه؟؟؟
شاید گفتن این حرفا درست نباشه.پس دیگه بسته.هدف آروم شدنه دله منه که من همین که می دونم تو اینا رو می خونی برام کافیه.
منم دوستت دارم اما گفتم که به چه عنوانی یادت نیست؟؟
تا بعد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
وقتی فکر میکنم فردا صبح دفتر یه زندگی بسته میشه و یه دنیا امید و آرزوی یک پدر و مادر میره که به خاک سپرده بشه حالم بدجور خراب میشه.
از همه چیز بدم میاد،از همه چیزه این زندگی که اینقدر پوچه!!!!!
ما چند ساعت قبل از اون ماجرا داشتیم سر به سرش میذاشتیم.یادته؟؟؟حتی مجبورش کردیم ظرفای شام رئ بشوره!!یادت هست؟؟؟؟
کی باور میکرد کمتر از 24 ساعت واسه همیشه بخوابه؟؟؟!!!!
کدوممون فکر میکردیم که اون شب آخرین باریه که صداش رو می شنوی؟؟!!!
هیچ کدوم!!!!خدایی هیچ کدوممون!!!!!!!!!!
نمی دونم چی باید بنویسم!!چی باید بنویسم که این عذابی که تو دلم هست خالی بشه؛ که یکمی آروم شم.داره صبح میشه؛ نمی دونم ساعت چنده اما از مسجد کوچه پشتی صدایه اذان میاد.دلم بدجور تنگه.میرم نماز بخونم شاید یکمی آرم شم.
.....
.....
.....
.....
.....
اومدم دوباره؛ ساعت نزدیکای 6 شدهومامان وسط نمازم اومد پایین.بیچاره تعجب کرده!!!!
میگه اگه دوست دازم اشکالی نداره فردا نرم مدرسه و با اینکه می دونم نمی خواد روم باهاش باز بشه اما میگه شاید تو دوست داشته باشی تو اون شرایط منو یه جایی نزدیکه خودت ببینی!!!!
ازش تشکر میکنم و میگم که می خوام فردا برم مدرسه.البته فردا که نه تا یک ساعت دیگه سرویسم میاد و من دارم تقریبا" آخرین حرفام رو می نویسم.
خبر نداره تو ترجیح دادی منو تو اون شرایط اصلا" نبینی!!!هرچند که به خاطر خودم گفتی اما به هرحال نخواستی من پیشت باشم و در غمت شریک.درسته؟؟؟
دلم تنگه، هیچ وقت دلم اینجور تنگ نبوده.حتی زمانی که الهام عزیزم رو تو اون تصادف لعنتی از دست دادم.
آره؛ دلم برای تو و عرفان باهم تنگه و فکر کنم این عذاب و دلتنگیم رو دو برابر میکنه!!!
صدام از فرط گریه به هق هق افتاده و الآن که خودم رو توی آیینه می بینم تعجبم از اینه که نه چشمام قرمز شده و نه ورم کرده!!!!!!!!!!!!
همیشه فکر میکردم که سخت ترین غصه ام اینه که از هم اینقدر دوریم و من اینجام و تو فرسنگها دورتر از من تویه کانادا!!یه بار که اونجا تصادف کردی و 2ماه تو کما بودی فکر کردم هیچی بدتر از این نیست که عزیزت تو بستر بیماری باشه و اونقدر ازت دور باشه که تو حتی نتونی بری ملاقاتش.یا بارم یک سال پیش که دعوامون شده بود با خودم فکر کردم از این بدتر نمیشه که تو عاشقه کسی باشه و در عین حال حس کنی ازش متنفری!!!
اما حالا به این نتیجه رسیم که هیچی از این بدتر نیست که عزیزت،اونکه تمام وجودت به وجودش وابسته است رنج بکشه و ذره ذره آب بشه و داغون و تو حتی نتونی هیچ کاری واسش بکنی و حتی وقتی می خوای بهش دلداری هم بدی اون دست رد به سینت بزنه و بهت بگه ترجیح میده یه مدت تنها باشه تا بتونه این قضیه و این مشکل رو به تنهایی و با گذشته زمان باور کنه و هضمش کنه و تو از خودت بدت بیاد که اون حتی تورو نه لایق همدردی با خودش که لااقل لایق دلداری دادنش هم ندونسته!!!!
ازت پرسیم تکلیف من چی میشه؟؟؟
تو با یه پوزخندی که هروقت یه حرف احمقانه میشنوی تحویل میدی گفتی: من فعلا" تکلیف خودم نمی دونم چی میشه چه برسه به تو!!!!
من باز پرسیدم تا کی می خوای تنها باشی و من تا کی باید ازت دور باشم؟؟؟
و تو باز گفتی: تا وقتی که این خاطره و این عذاب از ذهن و روح خودم و خانوادم دور بشه!!!!
من گفتم: مگه میشه؟؟؟!!!!!!
تو هیچی نگفتی و من نتونستم از حرف آخرت برداشت کامل و درستی داشته باشم.
بعد از سکوتی چند دقیقه ای که برام یه عمر گذشت بهم گفتی که ار سر شب که عرفان تموم کرده تا حالا هرکی از راه رسیده ( مامان و بابات و ایمان)ازت پرسیده بعد از این اتفاق تکلیف اونها چی میشه و تو هیچ جواب منطقی پیدا نکردی بدی و مدامتو این فکر بودی که تکلیف خوده عرفان چی میشه؟؟!!!
اون جوون بود!بهتر بگم بچه بود!!فقط 16 سالش بود!!!
آخ؛ وقتی فکر میکنم شاید الآن به جای اون من توی سردخونه ی بیمارستان گیل خوابیده بودم دلم بدجور دگرگون میشه!!!
از وقتی از خونتون برگشتم با بیاد آوردنه خاطرات مشترکی که باهاش داشتم و دیدن عکسی که امشب ائنجا رو میزتون بود حالم خیلی خرابه؛
اون عکس متعلق یه 4سال پیشه و همه ی ما یه عکسی شبیه اون داریم.یادته؟؟تو راه تبریز ، تویه اون برف وحشتناک، تو همون سفری که من و تو بعد از دوستیمون اولین بار بود با هم مشترکا" جایی میرفتیم و وقتی جلوی بچه ها تابلو شدیم همین عرفان چقدر بهمون خندید و اذیتمون کرد که شما دیگه چرا عکس تکی می گیرین و وقتی تو پیشنهاد دادی که همه ی بچه ها یه عکس دسته جمعی باهم بگیریم باز
همین ایمان خندیدو گفت: لازم نکرده، شما که در نهایت ماها رو از تو عکس جدا میکنین خوب یهو عکس 2نفره بگیرین؛ و من با سرو صدا اعتراض کردم وتو که فکر کردی من ناراحت شدم دعواش کردی!!!!!!!!!!
انگار یکی منو نشونده و داره تک تک لحظه های با هم بودنمون رو مثل یه فیلم جلوی چشمم نشون میده!!!!
ادامه داره.......منتظرم باش؛ من هم منتظره حضورت هستم!!!!!!!!
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
من بی تو، یه نا تمومم
من بی تو، یه نیمه جونم
دور از تو، نذار بمونم
من بی تو، نه نمی تونم
ای عشقه راه دوره من
شکست دله مغروره من
حادثه رفتنه تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
من بی تو، یه ناتمومم
من بی تو، یه نیمه جونم
دور از تو، نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
من بی تو، یه بی نشونم
من بی تو، رو به جنونم
دور از تو، نذار بمونم
من بی تو، نه نمی تونم
جایه تو آغوش منه
این معنیه دوست داشتنه
رفتی و خاطرات تو
قلبمو آتیش میزنه
عشقو ببر وقته رفتنت
عذابه تلخه باختنت
ارزشش رو داشت عشق من
معجزه ی شناختنت
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخاره عشق تو
میگم که بازنده منم
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخاره عشق تو
میگم که بازنده منم
من بی تو، یه ناتمومم
من بی تو، یه نیمه جونم
دور از تو، نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
من بی تو، یه بی نشونم
من بی تو، رو به جنونم
دور از تو، نذار بمونم
من بی تو، نه نمی تونم
من بی تو ، نه نمی تونم!!!
