تبليغاتX
بازم منم همون دیوونه ی همیشگی........ - خداحافظ عرفان1

بازم منم همون دیوونه ی همیشگی........

عشقولانه

خداحافظ عرفان1

سلام

بازم اومدم،تا بدونی هستم و تا هستم به قولهام عمل میکنم نه مثله بعضی ها!!!!

نه؛دارم طعنه نمی زنم؛فقط دارم گله میکنم بلکه با این گله ها که می دونم دیگه موثر هم نیست یکم آروم شم!!همین!!!
از این پست اون نامه رو برات میذارم.نمی دونم چرا خواستی بخونی!!نمی خوام هم بدونم!!!یعنی در واقع اونقدر در خودم غرق هستم که نتونم تو کارای بقیه دقت کنم!! حتی اگه اون آدم کسی باشه که یه زمانی جونم رو براش میدادم!!!!

فقط همونطور که گفتم چون طولانیه توی چند پست میذارم.

اما قبلش دارم میگم بهت:اگه تو همین پسته اولی برام نظرش رو نذاری بقیشو نمیذارم.

اسمش رو هر چی می خوای بذاری بذار!!تهدید؛گرو کشی؛نامردی یا...........

اما من بهت میگم دلیلش چیه؛دلیلش فقط اینه که من می خوام برای آخرین بار از حمایتت برخوردار بشم!!!!!فقط همین

دلم هنوز با نبوده همیشگیت نتونسته کنار بیاد!!بهم بگو چطور تو به این راحتی ازم گذشتی؟؟!!حتی اگه به قوله تو عشق نبود و عادت بود هم!!!!چطور تونستی به این راحتی عادتت رو کنار بذاری؟؟؟!!!!

مگه همین تو نبودی که خونه منو توی شیشه کردی تا دیگه سیگار نکشی؟؟؟!!!مگه تو نبودی میگفتی ترکه عادت موجبه مرضه؟؟!!!

پس چی شد؟؟؟اینقدر زود حرفات یادت رفت؟؟اینقدر زود افکاره خودت رو زیره پا گذاشتی؟؟؟؟

نمی دونم چی باید بهت بگم!!!
شاید این حرفام رو پایه این بذاری که می خوام برگردی ودارم سعی میکنم پشیمونت کنم!!!
اما من به همون خدایی که می دونم چقدر دوستش داری و چقدر برات قابله قبوله می خوام بهت بگم که اصلا" قصدم این نیست.

من فقط دارم حرفایی رو که رو دلم سنگینی میکنه بهت میگم تا یکم آروم شم.

مگه نه اینکه من همیشه باهات درددل میکردم؟؟و از اون زمانی که یادمه تو بهترین سنگ صبورم بودی؟؟؟؟

خوب من به این موضوع عادت کردم و نمی تونم مثله تو اینقدر راحت عادتهامو ترک کنم!!!

دیگه میرم.تو این چند پست که نامه ی عرفان رو میذارم دیگه حرفی از خودم نمی نویسم.

دوستت دارم!!!!تا بعد

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

نمی دونم چی باید بنویسم،نمی دونم از چی باید بنویسم،نمی دونم اصلا" چرا باید بنویسم؛فقط اینو می دونم که برای آرامشه دله خودم و تسلای دله تو می خوام بنویسم.برای تو که الآن داری زجر میکشی و در عذابی.برای تو که جزئی از وجودم شدی بدونه اینکه بخوام و بدونه اینکه حتی خودت بدونی!! آره،به خاطره تو؛به خاطره تو که ناخواسته عزیزترین فرده زندگیم شدی بدونه اینکه بخوام و بدونه اینکه بخوای.

 

زندگی چیزه عجیبیه، گاهی بازیهایی باهات میکنه که خودت هم از باورش ناتوانی. گاهی دلت می خواد زمین دهن باز کنه و تورو ببلعه بلکه از این همه رنج و عذاب راحت شی.اما هیچ کدوم اینا رخ نمیده تا تو با مشکلات روبه رو شی و هر چند با عذاب اونها رو پشت سر بذاری و پاهات رو چنان روشون فشار بدی که لهشون کنی و  خودت بعدا" که برگشتی و به پشته سرت خیره شدی نتونی باور کنی این تو بودی

 که باهاشون جنگیدی! آره خودت هم باور نمیکنی!!!!

زندگی فصله جدیدش رو برات آغاز کرده.فصله سختش رو.فصلی که باید با غمه از دست دادنه یکی از عزیزانت سر کنی و طوری رفتار کنی که مادر داغدیده ات از این رنجورتر و زود رنجتر نشه!!

می دونم خیلی برات سخته.آره برایه تو سخته.برایه تو که تا حالا روزگار بهت خیانت نکرده و تا حالا فقط رویه خوشش رو دیدی و همیشه خندان بودی.

تحملش برات سخته چون هربار که یاده عزیزت بیفتی مطمئنا" به یاد میاری که چقدر براش سخت گرفتی و محدودش کردی و چندبار،حداقل بشتر از 10 بار به خاطر کارات صورتش رو گریون دیدی.

نمیگم تو می خواستی عذابش بدی.تو فقط می خواستی بهش کمک کنی و راهنماییش کرده باشی،اما آیا ارزشش رو داشت؟؟؟و آیا وجدانت هم این حرف رو باور داره؟؟؟و راحتت میذاره؟؟؟؟

مسلما" نداره که از سره شب اینچنین بی قراری!!!

به من نگو دوستش داشتی؛چون من می دونم که با تمام وجود عاشقانه برادرات رو می پرستی و اگر هم حرفی می زنی به خاطره علاقه و حسه مسولیتته!!!

بهم هم نگهو که سعی میکنی دیگه خودتو سرزنش نکنی؛چون با شناختی که ازت دارم می دونم این رو هم دروغ میگی و حداقل تا چند صباحی خودت رو راحت نمیذاری!!!

عزیزکم؛امیدم بدون رنجه تو رنجه منه، پس سعی نکن منو با عصبانیت و دادوبیدادهات از خودت برنجونی!!من تو این شرایط تنهات نمیذارم!!!

ازم خواستی فردا صبح نیام تشییع جنازه و برم مدرسه چون طاقته دیدنه اشکام رو نداری!!! اونقدر اصرار کردی که راضی شدم نیام!!اما بدون در دلم برای عرفان؛برای تو و ازهمه بیشتر برای خودم زار می زنم و این رو هم بدون هرچنداونجا موقع خاکسپاری نیستم اما تمامه هوش و حواسم اونجاست؛پیشه شما و در بین شما و از همه بیشتر پیشه تو.اینو مطمئن باش.

دلم برای عرفان تنگ میشه؛اما اینو می دونم که دلم بیشترازاون برای توتنگ میشه!!!

برای توئه خندان و شوخ طبعت که می دونم بعد از این ماجرا خیلی عوض میشی!! چون با شناختی که ازت دارم می دونم یه همیچین ضربه هایی چقدر تغییر درت ایجاد میکنه.اگرنه واسه ی همیشه اما حداقل برایه یه مدت خیلی خیلی طولانی.درست نمیگم؟؟؟؟

ساعت از 4:30 صبح گذشته و من بعد از صحبتی که باهات داشتم دلم آروم و قرار نداره و خواب به شدت از چشمام فراریه.بالاخره هم بی خیاله خواب میشم و تصمیم می گیرم حالا که صدام اذیتت میکنه لااقل برات بنویسم.شاید اینجوری خودم آروم بشم.

می دونم منظوری نداری و اگه دادوبیدادی میکنی یا چیزی میگی از سر عصبانیت و غصه ایه که تحملش خارج از توانته.این رو خوب می دونم چون خصلته خودم هم همینه!!!!

از شدت گریه چشمام می سوزه.چشمام درد میکنه. دلم آروم و قرار نداره.

انگار از سر شب که فهمیدم تموم کرده یکی مدام بهم میگه باید گریه کنم!!!

حالم بدجوری خرابه.مخصوصا" از وقتی که اومدم خونتون و تورو تویه اون شرایط دیدم. تو اون حالته عصبی با اون چشمایه قرمز و ورم کرده!!

صورتت با وجوده ته ریش و سیبیلی که داشتی و چشمای ورم کرده از گریه و بی خوابیه 2 شبه پیاپی تو اون لباس مشکی؛ هنوز هم برام جذاب و دوست داشتنیه!!! فقط غمه تویه چهرت داغونم میکنه!!!

ای بابا خدام امشب انگار با ما قهر کرده و در شانسش رو به رویه ما بسته!!!! لامپ آکواریوم همین الآن سوخت.اعصابم رو داره تحریک میکنه.اینجا تاریک شده و نور واسه نوشتن نیست!!!!

آهان؛حالا بهتر شد، اومدم یه جایی که بشه از نوره کافی بهره برد؛ تو آشپزخونم!!!!!

نمی دونم این نوشته ها رو بهت میدم یا نه؛اما اینو خوب می دونم که اینا حرفایی بود که دلم می خواست بهت بزنم و آروم شم اما تو سرم داد زدی و نخواستی بشنوی!!! بهت حق میدم و سرزنشت نمیکنم.

 

ادامه داره.......منتظرم باش؛ من هم منتظره حضورت هستم!!!!!!!!

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه

       یا دلم گوله نگاه روشنش رو خورده باشه

            اما هی گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد

                     به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

 

آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن

                                              رفتنه یه راهه دشوار،واسه هرگز نرسیدن

 

 

می دونم دوستم نداری مثله روزایه گذشته               

     من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

               می دونم فرقی نداره واست عاشق بودنه من

                        می دونم واست یکی شد بودنه و نبودنه من

 

اما روحه من یه دریاست

             پره از موج و تلاطم

                 ساحلش تویی و موجاش

                             خنجرایه حرفه مردم       

                                                         ساحلش تویی و موجاس

                                                                       خنجرایه حرفه مردم

آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن

                                              رفتنه یه راهه دشوار،واسه هرگز نرسیدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 22:42  توسط خانم مرغی  |