تو بگو چطور این دلو راضی کنم؟؟!!!
بازم سلام
داری میای!!امشب می رسی و من چقدر بی تابتم!!!!
تو این جنگ اعصابی که این چند روزه با خودم داشتم به هیچ نتیجه ی عاقلانه ای نتونستم برسم!!این 4 روز که نبودی مدام سعی داشتم که خودم رو با عقل و منطق راضی کنم؛اما دلم همه ی دلایلی رو که مغزم با بدبختی ردیف می کرد رو نغز میکرد. آخرش هم نتونستم راضی بشم!!!!
تمام طول این چند روز رو توی ذهنم با خودم وتو جنگیدم و شب ها پی در پی از این پهلو به اون پهلو شدم بدون اینکه به نتیجه ای درست رسیده باشم!!!!
آره؛باید اعتراف کنم که دلم هنوز به جدایی از تو اون هم برای همیشه رضایت نمیده؛ اما عقلم فرمانی سوای قلبم صادر میکنه!!!!
پس تو توی ذهن و قلبم برای همیشه جاودان و موندگار باش و برام یه خاطره و تجربه ی عزیز و دوست داشتنی باقی بمون.فقط همین!!!
میدونی دیگه با تمام علاقه ای که نسبت به تو دارم،کم کمدارم مطمئن میشم که داشتنت غیرممکن و محاله.دیگه حالا باور دارم که گذشته ها هیچ وقت برنمی گرده!!!!
یا بار دیگه هم گفتم: (( نه من دیگه اون آدم سابق میشم؛نه تو و نه رابطمون))!!
مخصوصا" الان که قضیه ی سارا در مورد تو خیلی جدی تر از قبل داره مطرح میشه!!!
هر بار توی این چند روزه صحبت از تو و سارا میشه من با هزار بدبختی سعی میکنم حفظ ظاهر کنم و وقتی چشمم به تو می افته میبینم که تو هم قرمز شدی.حالا نمی دونم از عصبانیت؛یا عذاب وجدان یا نه از لذتی که میبری!!!!!!
می دونم بعد از تو نمی تونم به راحتی با کس دیگه باشم اما چاره ای نیست!!!
فقط می خوام بدونی که من این کارو بیشتر از اینکه به خاطر خودم کرده باشم به خاطر تو کردم!!!
دارم سعیم رو میکنم تا از امشب که میرسی تورو مطمئن کنم که ما دیگه متعلق بهم نیستیم و کمکت کنم تا با خیال راحت بتونی منو فراموش کنی و بری دنبال زندگیت.
گفتن این حرفا اصلا" برام راحت نیست اما چاره ای ندارم. حالا دیگه می دونم که تو هم زیاد با سارا مخالف نیستی؛اما نمی دونم چرا پیشنهادشون رو قبول نمیکنی؟؟؟!!
شاید می خوای به خودتو من ثابت کنی اونقدرهاهم مثل بقیه پسرا بی وفا نیستی و اینقدر راحت قید منو نمیزنی!!!
نمیدونم چی باید بگم!!فکر ازدواجت هم برای نابودیه من کافیه!!!چه برسه به ..........
باید برم؛
شاید این یکی از آخرین پستهایی باشه که اینجا برات می نویسم.
چون دیگه در نبودت لزومی نداره؛نوشتنه من وقتی توداری ازدواج میکنی دیوونگیه محضه.
نمی دونم باید برات آرزوی خوشبختی کنم یا نه!!
یعنی در واقع مغزم اصلا" کار نمیکنه تا من بدونم عکس العمل درست در قبال ازدواج تو چیه؟؟؟!!!!
فقط یه خواهش؛
اگه راه حلی بلدی که میشه آدم عشقش رو فراموش کنه به منم یاد بده!!!!
شاید این دله منم یکم بی تو آروم بگیره.
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم تا همیشه
خانم مرغی تو
حالا دیگه تورو داشتن خیاله
دل اسیره آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی دلم هنوز باور نداره
حالا راه تو دوره،دله من چه صبوره
کاش که بودی و میدیدی زندگیم چه سوت و کوره
آسمون از غمه دوریت
حالا روز و شب میباره
دیگه تو ذهنه خیابون
منوتنهاجامذاره
خاطره مثل یه پیچک
میپیچه رو تن خستم
دیگه حرفی که ندارم
دل به خلوت تو بستم
میشه دلای مهربون برام دعا کنن؟؟؟؟
سلام بچه ها.مرسی از اینکه تو این مدت به منو این وبلاگ ناچیزم سر زدیدو منو
مورد لطفتون قرار دادین.غرض از اینکه اینجا دارم با شما حرف میزنم اینه که می خواستم بگم شما که این همه وقت منو مورد لطف قرار دادین؛یه باره دیگه هم لطف کنین و برام دعا کنین.چون من این روزا تویه بحران خیلی بدی دارم دست و پا میزنم.
برام دعا کنین این روزای بد بگذره و این دله بی تابه منم یکم آروم بگیره.بازم مرسی از حضور گرمتون.دوستتون دارم.
